محرم امسال ما...
از قبل از اومدن تاسوعا و عاشورای حسینی خودت حسین حسین می کردی و سینه میزدی، منم که دلم لک زده بود برای شرکت در مراسم و رفتن به مسجد، غافل از اینکه چه چیزی در انتظار ماست... مرتب حدس می زدم که بابامحسن بخواد بره شمال و بخواد این روزهای عزیز و تو زادگاهش باشه، منم میخواستم به همراه تو باشم و حسابی عزاداری کنیم... جمعه که روز علی اصغر بود نبردمت که سرما نخوری، در اصل دوست داشتم با خاله منا بریم برای عکاسی و از اونجاییکه روز قبلش تو پارک سر نداشتن مجوز حالمون کمی گرفته شده بود منصرف شدیم... از 1 شنبه حالت بد شد، اولش با تب شروع شد... روز قبلش مهدی دوستت اومد خونمون بازی کرد، گویا از مهدی خروسک گرفتی، راه سینه ت بسته شد، نفست به شماره در اومد، و سرفه های وحشتناکی می کردی... نصفه شب حدود ساعتهای سه با بابا بردیمت بیمارستان و ساعتهای شش برگشتیم، کمی بخور سرد دادیم که زیاد قبول نکردی و یه آمپول هم زدیم... روز بعد یعنی 2شنبه خاله منا اومد عیادتت، با دیدن حالت قالب تهی کرد، باورش نمیشد، خیلی نگرانت بودیم... با داروهایی که دکتر تجویز کرده بود کمی کنترل کردیم... تا اینکه روز 3شنبه21 آبان، حالت خیلی بد شد، ساعت شش بود که با نفس تنگی و ناله و سرفه بیدار شدی، التماس می کردی، می گفتی مامان نمی تونم نفس بکشم، گریه می کردی، ترسیده بودی، ما هم ترسیده بودیم، با اینکه بد دارو بودی دارو می خواستی، بخور تا صبح روشن بود و بی فایده، گفتی منو ببرین دکتر حالم بده... نمی دونی چی بر ما گذشت، و باز راهیه بیمارستان شدیم، و اینبار دکتر تشخیص بستری داد... سه شب در بیمارستان بودیم... ابوالفضل، نمی دونی مامان چی کشیدم، نمی دونی چقدر سخت بود، برای هممون سخت بود، خودت چقدر اذیت شدی، تازه یاد گرفته بودی جیش و بگی و برای هر بار دستشویی رفتن چقدر باید سختی می کشیدیم و با سرم به دستت چقدر کلافه می شدیم... دوستای زیادی پیدا کردیم... و تاسوعا و عاشورا رو در بیمارستان بودیم، از خدا می خواستیم به حق این روزهای عزیز تمام بچه های مریض و شفا بده... حالت خیلی خوبتر شده بود، و تک و توک سرفه می کردی، راحت می خوابیدی و اگر مشکل سرم نبود بهت بد نمی گذشت، تا اینکه شب 5شنبه یه بار ساعت 1شب بالا آوردی ...جمعه بعد از آزمایش خون دکتر تشخیص داد که خدا رو شکر عفونت در خونت نیست و می خواستیم ترخیص شیم، و با شنیدن اینکه بالا آوردی منصرف شد و گفت که باید 5شب دیگه اینجا باشیم، و این یه ویروس جدید در بیمارستان که اغلب بچه ها دارن مبتلا میشن... من و بابا هم با مشورت با خود دکتر و پرستاری به نام خانوم درویشی و توکل بر خدا با رضایت خودمون ترخیصت کردیم... که چه خوب شد اینکار و کردیم... شبش باز هم مجبور شدیم بابت یه آمپول مرتبط با تهوع برگردیم به بیمارستان... که اونجا بود من معنیه عاشورا و غم دل امام حسین و زمانیکه بچه هاش آب می خواستن درک کردم... بعد از زدن این آمپول نباید تا یک ساعت چیزی میخوردی حتی آب... و بعد از یک ساعت نصف استکان آب می خوردی و اگه بالا می آوردی باز باید بستری می شدی... که خدا رو شکر مشکلی پیش نیومد... از شنبه تا دیروز که سه شنبه بود اسهال داشتی... دیشب یه بار بالا آوردی که نصفه عمر شدم... مامان نمی دونی چقدر بهم سخت گذشت... الان که این مطالب و برات می نویسم دارم گریه می کنم... گریه ی شوق از خوب شدنت... تو بیمارستان با دوستت امیرعلی و ژینا شمشیر بازی کردی... می گفتی کفشامو بپوشون برم خونه ی مامان جون...موقع اذان ازم مهر می خواستی... شب آخر گفتی مامان ندا چقدر خوشگل شدی... در کل شبهای سختی داشتیم... ابوالفضلم امیدوارم به حق این ماه عزیز خدا همه ی مریضا رو شفا بده خصوصا بچه های مریضو...
تو خونه برای درمان خیلی همکاری کردی عزیزم... گفتی مامان برام فارسی بذار منظورت سی دی صدآفرین بود... به دندون که رسید گفتی دندان نه دندون، زبان نه زبون، بینی نه دماغ...
پریشب از بس که کته ماست و موز خورده بود خسته شده بودی راه می رفتی می گفتی مامان کباب می خوام و دلم و کباب می کردی...
الان که دارم این پست و میذارم خوابیدی و دعا دعا می کنم بالا نیاری... استرس سرتاپای وجودمو گرفته و واقعا خستم... خدا رو شکر امروز خیلی بهتر بودی و امیدوارم تمام بچه های بیمارستان هم تا الان خوبه خوب شده باشن...
از مامان عزیزم که این چند روز با وجود مشکلی که خودش داشت، پا به پای من کمکم کرد ممنونم...
پسر گلم دوست دارم و می دونم که همون حضرت ابوالفضل که تو بیمارستان مرتب صداش می زدی و ازش کمک می خواستی مراقبته...


محرم امسال ما...
